تبليغاتX
گرداب احساسات


گرداب احساسات

http://www2.khanwars.ir/?recruit=4H53433
نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 17:12 توسط شهاب| |

http://www2.khanwars.ir/?recruit=4H53433
نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 17:8 توسط شهاب| |

بزودی بروز رسانی می شود

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:10 توسط شهاب| |

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
 
باورم نمیشود که از من این همه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
 
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم.... 
 
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
 
دلم بدجور هوای تو را کرده  عزیزم...

دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست بهترینم....
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 
و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند

امواج تنهایی مثل  خنجر در قلبهایمان مینشیند .... 
 
و ای کاش در کنارم بودی ...

کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی....
 
باورم نمیشود ، سخت است باور کردنش 

 با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم ....

بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته

در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
 
 کاش که تو در کنارم بودی....

آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
 
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی... 

و ای کاش تو در کنارم بودی 

 دلم بدجور برای تو تنگ است ...

 باورم نمیشود که نیستی ....

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:26 توسط شهاب| |

نه اینکه خسته م از دستات عزیزم، نه اینکه از تو و از عشق سیرم
نه اینکه دیگه بی تابت نباشم، سراغِ داغِ دستاتو نگیرم
اگه می گم کنار هم نمونیم، فقط دلواپس فردام عزیزم
فقط می خوام، فرداتو ببینم، فقط می خوام فرداتو نگیرم
 
اگه باورش سخته، باور نکن، ولی زندگی ما رو با هم نخواست
اگه دارم از عشقمون می گذرم، به عشق تو می رم حواست کجاست؟
 
دوباره خواب دیده م بغض کردی، واسه روزای بی فردای تقویم
دوباره خواب دیده م سبز می شی، میون خش خش برگای تقویم
دوباره بی قراری، راه می ری، دوباره آیه الکرسی می خونی
دوباره تا سحر بیدار موندی؟ دوباره نذر کردی مال هم شیم؟
 
اگه باورش سخته، باور نکن، ولی زندگی ما رو با هم نخواست
تموم شبایی که خوابم نبرد، به فکر تو بودم، حواست کجاست؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15:54 توسط شهاب| |

اشک من خودتو نگه دار

نیا پائین منو رسوا می کنی

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 16:18 توسط شهاب| |

شهاب
شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟"
 استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو
 و پر خوشه ترين شاخه را بياور.
 اما در هنگام عبور از گندم زار،
 به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی
 تا خوشه ای بچينی!" شاگرد به گندم زار رفت
 و پس از مدتی طولانی برگشت.
 استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم،
 خوشه های پر پشت تر ميديدم
و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين،
 تا انتهای گندم زار رفتم." استاد گفت:
 "عشق يعنی همين!" شاگرد پرسيد:
"پس ازدواج چيست؟" استاد به سخن آمد که:
 "به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.
 اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی
 به عقب برگردی!"
 شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
 استاد پرسيد که شاگرد را چه شد
 و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.
ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:38 توسط شهاب| |

 

آری درون پرده بسی فتنه می رود  روزی که پرده بر افتد چه ها کند

بيا سوار قصه رو رو اسب خستگي ببين

ببين شدم يك خاطره فقط همين فقط همين

ببين بهار عشقمون پر از گلهاي پرپره

غم جفت مهربونتو به باغ گريه مي بره

اي تو مثل قصه با من همسفر تا مرز رويا

اين منم تنهاي تنها خسته از تكرار شبها

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم
حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم
شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو
مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي
فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا
بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم
وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه
نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي
ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي
عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از
تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از
دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا
گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ
ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت
ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا
بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم
تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت
نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه
عاشقـــت بود
بشنواين
التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

ــ

ـ

نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 19:25 توسط شهاب| |

سال نو مبارك باد

فرا رسيدن سال جديد را تبريك مي گويم

دوستان عزيز اميدوارم سال جديد

را همراه خانواده با شادي و نشاط

شروع كنيد و تا آخر سال موفق

و پيروز باشيد

 rozen/186495bna73841p9.gif

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:15 توسط شهاب| |

خواست بزرگترين آرزويم را بگم

گفتم بزرگترين آرزوي من تحقق يافتن آرزوي بزرگ توست

كاش مي دانستم كه بزرگترين آرزويش

جدا شدن از من بود

قسمت نميشه انگار دست تو رو بگيرم
براي آخرين بار براي تو بميرم

گريه نكن كه اشكات براي من يه درده
تحمل غم تو منو ديوونه كرده


هيشكي مثه من تو رو دوست نداره
اينو از تو چشام مي‌توني بخونـــي

تو بودي
جونم و عمرم و كسي كه مي‌خواستم و
قسم راستم و كي مي‌خواي بدونــــي ؟!!

واسه‌ي عشق تو
همه چي دادم و
به جز غرورم رو
كه اونم رفته به بـــــــــاد

بود و نبودم و
همه‌ وجودم رو
واسه تو دادم و
تو ميگي منو نمي‌خــــواي

گناه من چه بود

مشکن دلی شهاب که من خود شنیده ام

تا عرش رود ز شکستن صدای دل

می خواهم بروم نه برای اینکه دیر است برای اینکه دیگر نمی خواهم بار دوش کسی باشم

 این شهاب هر چی یا هر کی که بود رفتنی شد فقط بخاطر اینکه نمی خواست بیش از این

 احساساتش زیر پای بی محلی یا غرور شما پایمال شود ولی کاش تا حدی برایتان ارزش داشته باشم

 که جواب خداحافظی مرا بدهید ولی گرم نشد مشکلی نیست.

 

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه در خاک خدا داشت تماشائی بود

بنویسید دو خط مانده به تنهائی بود

بنویسید که با ماه کبوتر می چید

از لب زاغچه ها بوسه ی باور می چید

بنویسید با چلچله ها الفت داشت

اهل دل بود وبا فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمه ای نور عطش می بارید

ریشه در ماه ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد

بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پر طوفان غزل بود ولی سیل نداشت

بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجره روشن فردا می زد

وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

بنویسید به قانون عطش آب نداد

و کسی کودک احساس وی را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود

کودکی بود که در هیئت پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند طپش فاصله داشت

گاه با فلسفه عشق کمی مساله داشت

طبع شعر تو شهابا دل عالم خون کرد

با دل اهل محبت چه بگویم چون کرد

گر نگارم لحظه ای بر من نکاهی افکند

می کنم غرق سرور از حسن او غمخانه را

من شهابم دم به دم نالم بگویم ای چنین

ای خدا لطفی نما بر من رسان جانانه را

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 14:26 توسط شهاب| |

 
 
دوستت دارمدوستت دارمدوستت دارم
دوستت دوترم
تو مال من نبودی
روزی که ما به هم آشنا شدیم چه خوب بود
مثه این روزها نبود یه روز بی غروب بود
اما تا دلامون از همدیگه بیخبر شد
سینمون مثل کویرتشنه و تشنه تر شد

دیگه اون روزها گذشت زندگی همینه
غنچه دیگه وا نمیشه تو کویر سینه
دیگه نگو دوسم داری باورم نمیشه
تو اون نبودی که با من بمونی همیشه

از گذشته حرف نزن که دلم تنگه هنوز
بعد تو عشق دیگه نیست یا اگه هست واسه من پرنیرنگه هنوز
گل سرخ عشق ما گل خوشرنگه هنوز
اگه پرپرنکنیش گلی که تو قلب ماست بهترین رنگه هنوز

دیگه اون روزها گذشت زندگی همینه
غنچه دیگه وا نمیشه تو کویر سینه
دیگه نگو دوسم داری باورم نمیشه
تو اون نبودی که با من بمونی همیشه

اي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزدوستت دارم

دوستت دارم


 
دوستت دارمدوستت دارمدوستت دارم
دوستت دوترم
برای دیدن تو
هنوزم يار تنهايم، به ديدار تو مي آيم، باز مي آيم
اگر که فرصتي باشد، مجال صحبتي باشد، حرف خواهم زد
براي ديدن تو از حادثه ها گذشته ام
کفر اگر نباشد اين من از خدا گذشته ام

عذاب اين دريده ها، مرا شکسته بي صدا
دستي بکش به زخم من، که از شفا گذشته ام
باورم کن، باورم کن، من که با تو صادقم
اگه خسته ام، يا شکسته ام، هر چه هستم، عاشقم

منو بشناس و باور کن که خسته ام، خیلی خسته ام، اما هستم
تهی ماند و نشد آلوده دستم، من به دنیا دل نبستم

هر چه بلا کشیده ام، من از وفا کشیده ام
که از وفاداری این اهل وفا گذشته ام، من از وفا گذشته ام

 دوستت دارمدوستت دارمدوستت دارم

دوستت دوترم

افسونگر

پرنده قشنگي بود و پر زد
رفيق روز تنگي بود و پر زد
خيال کردم دلش دنبال عشقه
پي خوش آب و رنگي بود و پر زد

اگه سکه دو رو داره اسير دست بازاره
نه عشقي داره تو کارش نه مهري داره بازارش
تو که سکه نبودي يار بودي
به ظاهر عاشق و غمخوار بودي
منو گمراه کردي واي بر من
تو هم افسونگر و مکار بودي

خيال کردم که تو فصل بهارم
بها ر و يار و قلب بي قرارم
خيال کردم که تو قلب بهشتم
از اين بهتر نميشه سرنوشتم
پرنده رفت و پژمرد و دل مرد
پرنده رفت و عشق رو با خودش برد

چطور پنهون مي کردي از من اون روتو
چطور پنهون مي کردي عطر گيسوتو
مني که عطر گيسوتو به يک دنيا نميدادم
چي شد من عاقبت از چشم مشتاق تو افتادم

اي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزدوستت دارم

دوستت دارم

 
دوستت دارمدوستت دارمدوستت دارم
دوستت دوترم
به تو می ندیشم
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
به تو مي انديشم

همه وقت . همه جا
من به هر حال که باشم
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم

تو بدان اين را . تنها تو بدان
تو بمان با من . تنها تو بمان
تو بدان اين را . تنها تو بدان
تو بمان با من . تنها تو بمان
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
به تو مي انديشم

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو .به جاي همه گلها تو بخند
من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقي ست
اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من . تنها تو بمان
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
به تو مي انديشم

به تو مي انديشم
به تو مي انديشم

اي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزدوستت دارم

دوستت دارم


 
 دوستت دارمدوستت دارمدوستت دارم
دوستت دوترم
معما
تنه رود همهمه آب ، من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن، منه بی حوصله بی تاب

میونه باور و تردید ، میونه عشق و معما
با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا

با تو پر شور و نشاطم ، تو هیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی ، من تو آهنگه صداتم

مثله خنده رو لباتم ، مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم

دشت پونه های وحشی ، رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد ، شعله ی گرم نوازش

بیا گلواژه ی عشقو با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد
با تو بمونم


تنه رود همهمه آب،من پر از وسوسه خواب
واسه رویای رسیدن، من بی حوصله بیتاب

میونه باور و تردید، میونه عشقو معما
با هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا

با تو پر شورو نشاطم، تو حیاهوی نگاتم
تو یه آوازه قشنگی، من تو آهنگه صداتم

مثله خنده رو لباتم، مثله اشک رو گونه هاتم
تو رو میبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم

دشت پونه های وحشی، رنگ التماس و خواهش
موج خاکستری باد، شعله گرم نوازش

بیا گلواژه عشقو با تو همصدا بخونم
تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد
با تو بمونم

اي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزدوستت دارم

دوستت دارم


دوستت دارمدوستت دارمدوستت دارم
 
دوستت دوترم
سایه
شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم

من بتو هرگز نگوفتم باتو بودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

نیومد روی زبونم که بگم بیتو چی هستم
که بگم دیوونتم من زندگیمو بتو بستم

شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم

تو رو دیدم مثله آیینه، توی تنهایی شکستی
من کلامی نمیگفتم که برام زندگی هستی

نمیدونستی که چون گل توی قلب من شکفتی
چشم تو پر ار گلایه،اما هرگز نمیگفتی

من بتو هرگز نگوفتم باتو بودن آرزومه
نقشه اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه

شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم

نیومد روی زبونم که بگم بیتو چی هستم
که بگم دیوونتم من زندگیمو بتو بستم

شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم.

اي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزدوستت دارم

دوستت دارم


 
دوستت دارمدوستت دارمدوستت دارم 
دوستت دوترم
تاج سر
شهر رو چراغون مي کنم، آينه بندون مي کنم
تاج روي زلفت رو، ستاره بارون مي کنم
عطر و گلابدون ميارم، آينه و شمعدون ميارم
با حلقه هاي گل ياس، تو رو به خونم ميارم
بس که نازک تنت، چو حريره بدنت
مثل ژاله سحر، رو برگ گل مي شونمت
بيا که آشيونه رو، ديوار و سقف خونه رو
برات گلستون بکنم، دنياي عاشقونه رو

بسته ام بار سفر اي که تويي بال و پرم
با تو اي هستي من تا به ابد همسفرم
من گلستون رو دارم گل نمياد در نظرم
تاج خورشيد نمي خوام تا که تويي تاج سرم
زنده ام با نفس تو، وصل جون تو به جونم
بي تو من حتي يه لحظه، نمي تونم که بمونم

اي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزدوستت دارم

دوستت دارم

 
 دوستت دارمدوستت دارمدوستت دارم
دوستت دوترم
سوز دل
من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم
من اگر عاشق نباشم زود میمیرم

من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم،
زود میمیرم.

سینه سردش پیشه ماست،
لبریزه دردش پیشه ماست،
همسفر آتش کجاست؟ همسفر آتش کجاست؟

سفرهء دل خالی و بی روزی است
سینه ام محتاج آتش سوزی است؛
سینه ام محتاج آتش سوزی است.

نازنین تو همرهی با راز داران میکنی،
آتشی را زیره خاکستر تو پنهان میکنی

من که خود در معبد دلدادگان آیینه ام
تله خاکستر نمیخواهم درونه سینه ام

من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم
من اگر عاشق نباشم زود میمیرم

سفرهء دل خالی و بی روزی است
سینه ام محتاج آتش سوزی است؛
سینه ام محتاج آتش سوزی است


سینه سردش پیشه ماست
لبریزه دردش پیشه ماست
همسفر آتش کجاست؟ همسفر آتش کجاست؟

اي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزدوستت دارم

دوستت دارم

 
 دوستت دارمدوستت دارمدوستت دارم
دوستت دوترم
ما زفردا نگرانیم
ما ز فردا نگرانیم که فردا چه کنیم
زیر این بار گرانی که جان را چه کنیم
روز من ثانیه هایی که نه از آن من است می خواهی
آتشی را که نه در جان من است می خواهی
روزگار روز مرا پیش فروشی کرده
دل بیدار مرا پیر فراموشی کرده
هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم
چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم

قصد من نیت آزار نبود
جنس من در خور بازار نبود
جنسم از خاک و دلم خاکی تر
روح من از خود من شاکی تر
جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا
دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا

اي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزاي شمع آهسته بسوزدوستت دارم

دوستت دارم

 

 

قصه ي من قصه ي غم، قصه ي بي تو موندن ِ
قصه ي من قصه ي شب، شباي ِ بي تو خوندن ِ 
شعرِ من از جنس ِ غزل، شعر تو رُ نداشتن ِ
شعرِ من از جنس ِ چِشات، رو شب قدم گذاشتن ِ 
عشق ِ من از جنس ِ سكوت، عشق ِ به تُو رسيدن ِ
عشق ِ من عشق ِ بي صدا، تو رُ تو آينه ديدن ِ
حرفِ من حرفاي دل ِ، گلايه هاي بي كسي
حرفِ مسافري غريب، بدون هيچ همنفسي
نگاهِ من خيره شدن، به قاب عكس خالي ِ
نگاهِ من شمردن، گُلاي زردِ قالي ِ 
قلبِ من آشيونهِ غم، منتظرِ حضورتِ
قلبِ من اخرين گُذر، واسه شب عبورتِ

قربونت برم عشق من دوستت دارم

نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 13:6 توسط شهاب| |

 

يادمان  باشد  از  امروز  جفايي نكنيم
  گركه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
    خود بتازيم به هر دردكه از دوست رسد
      بهر  بهبود  ولي   فكر   دوايي   نكنيم
        جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
          شكوه  از غير خطا هست،خطايي نكنيم
            ياور   خويش   بدانيم   خدا  ياران  را
              جز  به ياران خدا دوست  وفايي  نكنيم

                يادمان  باشد  اگر  خاطرمان  تنها ماند
                  طلب  عشق ز هر بي سر و  پايي نكنيم
                    گركه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
                      تا  بهاران   نرسيده ست  هوايي نكنيم
گله  هرگز  نبود  شيوه ي  دلسوختگان
  با غم خويش  بسازيم  و  شفاي  نكنيم
    يادمان باشد  اگر  شاخه  گلي  را چيديم
      وقت پرپر شدنش  ساز  و  نوايي نكنيم
        پر پروانه  شكستن  هنر  انسان  نيست
          گر شكستيم ز غفلت من و  مايي  نكنيم
            و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
              جز  براي  دل  محبوب   دعايي  نكنيم
                مهرباني  صفت بارز   عشاق  خداست
                  يادمان باشد  از  اين  كار  ابايي  نكنيم

بی خداحافظی رفتی تا من از غصه بپوسم

بمونم با خاطراتت تا لب مرگ و ببوسم

رفتی با اون که می خواستی عهد و پیمونتو بستی

منو تو قفس نشوندی پر و بالمو شکستی

دیگه من از غصه پوسیدم لب مرگ و بی تو بوسیدم

زیر لب زمزمه های بی صداتو می شنیدم

نفرت و کینه عشق وتوی چشم تو می دیدم

می دونستم که دل تو پیش من نیست جای دیگه است

به هوای پر کشیدنتو یه دنیای دیگست

 

 

گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم
بوسه دادي و چو برخواست لبم از لب تو
توبه كردم كه دگر توبه بي جا نكنم

ديدي                                عشقي

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @ @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

 

خدايا به كمكت اميدواريم

       

                      من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاريکی تلخی داشت

                           به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم

                           ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نيومدی

                           همان لحظه که خورشيد خانم داشت می رفت

                            به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی

                            و لی نميدانستم که به زيبا یهای دنيا نبايد دل بست

                            به تويی که زيبايی محض بودی

                            آنروز غروب عشق من بود

                             من فهميدم که وعده گلرخان وفايی ندارد

                             شکوه هايی که از تو داشتم به فراموشی سپردم

                             و گفتم که بايد او را زخاطر برد

                              خورشيد رفت و شب امد

                              ولی من هنوز روز را نديده ام

                              اگر هر غروب طلوعی دارد

                              ولی اين غروب طلوعی ندارد 

                              حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکی

                              غروب عشق اگر غمگين بود

خيال کردم بري مي ري از يادم ،

 

تو رفتــي و نرفت چيزي از يادم ،

 

تو رفــــتي تازه عاشقتر شدم من ،

 

از اوني هم که بود بدتر شدم من ،

 

صبح تا شب اين شده کارم که واسه چشات بيدارم ،

 

تو خـــــــداي عاشقايي تـــــــــو تموم کس و کارم ،

 

تو به داد من رسيدي وقتـــــــــــــي تنهاييمو ديدي ،

 

تو نذاشتي برم از دست اگـــــــه چيزي هم هنوزم ،

 

نا زنينم اميـــــــــــــد شيرينــــــم ،

 

من به جز تو کسي نمــــــي بينم ،

 

از اون روزي که رفتي يه روز خوش نديدم ،

 

به جز دستاي گرمت پناهي خـــــــوش نديدم ،

 

زندگيـــــــــــــمو به پاي تو دادم ،

 

اون روزا رو نمــــــيره از يادم ،

 

 نازنيـــــــــــنم برس به فريادم ...


 در حقیقت زندگی آماج غم بود

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 19:8 توسط شهاب| |

در این دیار خسته کاش دیگر بریده نفسم
هر   چه تلاش می کنم به آرامش نمی رسم

در این دیار خسته کاش وجود من بیهوده شد
ارثیه های عاطفی این جا از من ربوده شد

روز نفس نفس زنان رو به سراب می روم
خشک گلو و تشنه لب به عشق آب می روم

شب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جان
در غم فردای دگر باز به خواب می روم

از تن خشک شاخ گل توقع جوانه نیست
اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن
برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن

فرشته نجات من دیر به ما رسیده ای
کهنه شده است زخم ما کوشش بی سبب نکن

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يك روز , مي ميرم , از پا مي افتم...

 

به تو گفتم خودمو مي كشمو پر مي زنم تو آسمون ...

 

بگو گفتم يا نگفتم ؟ ...!

 

به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات ...

 

چشاتم تنهام گذاشتن ... حالا من موندمو اشك و بغض و آه و عكس پاره تو

 

و من...

 

بگو گفتم يا نگفتم ؟ ...!

 

مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره ...

 

حالا يادگار من , بعد سفر كردن تو طناب داره ...

 

ديگه جون نداره دستام , آخر قصه رسيده ...

 

عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده . . .

دستانم برای تو .... دستانی که نمی توانند تو را لمس کنند نمی خواهم .....

اشکانم برای تو ... چون نمی خواهم برای دیگری جاری شوند ....

قلبم برای تو .... چون تمام تپش های قلبم برای تو بود وبس ....

جسدم برای خاک ... چون از آن متولد شدم ... وبه آن باز خواهم گشت ...

چشمانم برای تو .... دیگه نمی خوام جایی رو ببینم ... به جز صورت تو ....

گفته هایم برای تو .... چون فقط برای تو گفتم ...

عشقم برای تو ... چون دیگر نیستم تا عاشق باشم ....

خاطراتم را خواهم برد ... ودیگر چیزی از این دنیا .... از من نخواهد ماند ....

ودیگر چیزی ندارم که به کسی بسپارم .....

دوستت خواهم داشت ....

واین آخرین بار است که با چشمانی پر از اشک .....

با قلبی پر از آرزوهای بر باد رفته ....

با دستانی لرزان .... با آرزوهایی که همیشه برای تو داشتم .... نفس می کشم .

بدرود ای زندگی ...............

 

توي روياي خيالي تو شبهاي بي قراري توي خواب و تو بيداري تو از

 

آسمون ميايي تو فرشته خدايي ...تويي عشق من... تويي عشق من چي

 

مي شد بشي گل ياس من ...

 

مي بينمت هر شب تو خوابم تموم شده طاقت و تابم تو آسمونو من زمينم

 

تو دريا من قطره آبم...از لحظه اي كه تورو ديدم از آسمون ستاره چيدم

 

مرزي واسه عشقم ندارم جز اين كه بدوني بي قرارم ... تويي قلب من.

 

  Image hosting by TinyPic

 

 

سپيده دم , نم نم بارون و پرواز , يه حس غريب آواز يه بهانه واسه آغاز

 

اي عشق من اوج پاييز شد با تو بهارم ...تا مرز عشق من بايد ببارم

 

وقتي تا ابد تو باشي يارم...

 

يه شب تو خواب ديدم , كه توي آسمون , توي دستهاي تو شدم رنگين

 

كمون ...هفت رنگ آشنا منم در ياد تو , اگه باشي تو با من, منم فرياد تو

 

طلوع كن تو اي خورشيد طلايي , از پشت ابرها قلبمو صدا كن . . .

 

تويي كه حس عشقي روي لبهام , مرا تا عشق با خود هم صدا كن...

 

ببخش عروس قصه دلم جووني كرده , با تو اگه يه لحظه نا مهربوني

 

كرده , چه سرنوشت خوبي وقتي خود خدا هم براي خوشبختيمون پا در

 

ميوني كرده عروس خوب قصه , عروس آرزوهام وقتي كه خيلي تنهام

 

قهر نكن با چشمام , قهر نكن عشق من , قهر تو آتيش منه من نمي خوام

 

بسوزم وقتي دلت پيش منه , براي داشتن تو چه راه دوري رفتم

 

دلم مي خواد بدوني راه رو چطوري رفتم. . .

 

تو نيمه راه يك سفر
مثل يك خواب بي خبر
نشستي در خيال من
دنيا برام شد يك نفر
دست من و تو كه نبود
دست خدا هم كه نبود
مهمون ناخونده اومد
اين عشقه كه خودش اومد
يك وقت ديدم
كه واسه من
عادت تويي خدا تويي
هر جا ميرم همسفر
همراه بي وفا توئي
هر لحظه به لحظه با تو بودم
هر لحظه براي تو سرودم

يك نفس تا سپيده خوندم
از عشق تو نازنين مردن
عشقم جونم من با تو مي مونم
هر جا هستي من از تو مي خونم

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 20:54 توسط شهاب| |

نماز مغرب و امشب به نام عشق بر پا كن
واسم از درگه حق مهربونيتو تمنا كن
بخواه عشقو از اون قادر كه هر ناگفته ميدونه كه هر نا خونده مي خونه
هوا اونه صدا اونه خداي عاشقا اونه
از امشب تا نماز مغرب هر شب
كنارم باش  ويارم باش و با من ...با من عاشق مدارا كن
بگو يا رب منو رسواي رسوا كن
تو قلبم آتش افروز و غوغا كن
هوا اونه صدا اونه خداي عاشقا اونه
اگه عشق مني؟
اگه عشق مني؟
امشب نماز و هم صدا با قلب من
امشب نماز و هم صدا با قلب من
ذكر خدايا كن
الهي
هوا اونه صدا اونه خداي عاشقا اونه

خونه خالی خونه غمگین خونه سوت وکوره بی تو

 

رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو

 

مه گرفته کوچه هارواما سایه ی توپیداس

 

می شنوم صدای شب رو میگه اون که رفته اینجاس

 

توباشب رفتی وباشب میای از دیار غربت

 

توی قلب من میمونی پرغروروپرنجابت

 

حالادست من تنهاشعر دستات ومی خونه

 

حس خوب با توبودن تو رگای من می مونه

در راه رسيدن به تو گيرم كه بميرم
اصلا به تو برخورد مسيرم كه بميرم


يك قطره آبم كه در انديشه دريا
افتادم و بايد بپذيرم كه بميرم


يا چشم بپوش از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم


از زندگي بي تو گريزانم و بيزار
آنقدر كه بگذار بميرم كه بميرم


اين كوزه ترك خورده چه جاي نگرانيست؟
من ساخته خاك كويرم كه بميرم

شیفتگان پرواز را میل به خزیدن نیست


 

فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:بار خدایا تو که بشر را انقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟


خداوند گفت غم را به خاطر خودم افریدم
چون این مخلوق من که خوب میشناسمش
تا غمگین نباشد به یاد خالقش نمی افتد

     

          
و پسرک قصه ی من آنقدر تنها بود که هیچ کس را نداشت تا برایش بگوید چقدر تنهاست


 

عشق حقیقی با درد همراهه

چون باعث تولد میشه....

باعث رشد و کمال میشه

و اگه کسی عاشق واقعی باید صبور و خویشتن دار باشه


بهش گفتم دستامو بگیر
گرفت...
گفتم مرا در آغوش بگیر..
گرفت
گفتم مرا ببوس
بوسید...
گفتم خواسته ام را
تحقق بخشید
شکر کرده ام او را
خدایم بود

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 17:50 توسط شهاب| |

میمیرم برات نمی دونستی میمیرم بی تو بدون چشات

 

 رفتی از برم نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات

 

 آرزومه که نمی دونستی که من میمیرم برات

 

عاشقم هنوز نمی خوام که بمونی و بسوزی به ساز دلم

 

گفتی من میرم نمی خواستی بمونی تا فردا ها گل خشگلم

 

برو راهی نیست تا فردا گل خشگلم بمون با دلم

 

سفرت بخیر اگه میری از اینجا تک و تنها به یه شهر دور

 

 برو که رفتن بدون من میرسه به یه دنیا نور

 

نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی نمی خوام

 

 ازت نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

 

میمیرم برات

 

میمیرم برات....

 

 

 

 

توی تموم خاطره ها هرروز کنارت میشینم من

به یاد تو و به یاد عشقم میشینم با کوله باره غم

  تو رو میشونم من  هر روز کنارم به خیال خودم میگم من تو رو دارم

 ولی اینو میدونم نیستی تو پیشم میخوام به تو بگم من تو رو دارم....

 

 

رفتي و اين حوالي خالي شد از صدايت

ديگر نماند حتي نقشي ز رد پايت

رفتي و شاپركها اينجا دگر نماندند

بعد از تو قاصدكها آواز كوچ خواندند

رفتي و سينه ي من خالي شد از ترنم

خشكيد بر لب من ته مانده ي تبسم

با رفتن تو گويي احساس مرد و پوسيد

لبهاي خسته ام را گويي كه مرگ بوسيد

ما گرچه روزگاري با هم شروع كرديم

از ابتداي اين راه با هم طلوع كرديم

اما تو رفتي و من تنها شدم در اين راه

همراه نيمه راهم!رفتي؟خدا به همراه....

 

روزي كه از تو جدا شدم روز مرگ خنده هامه

روز تنهایي دستام فصل سرد گريه هامه

توي اون كوچه غمگين جاي پاهاي تو مونده

هنوزم اون بيد مجنون عكس تو رو پوشونده

بعد توغصه رفيقم غم تو داده فريبم

حالا من تنها و خسته توي اين شهر غريبم

تو با خوشحالي و اميد منو تنهایي و حسرت

تو توی باغ پر از گل من يكي تو شهر غربت....

 

یه شب زیبا توی آسمون یه ستاره چشمک زنون

خندید و گفت کنارتم تا آخرش تا پای جون

ستا ره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عاشق من منم شدم عاشق اون

ابره اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون

حالا شبا به یاد اون زل می زنم به آسمون

دلم می خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون

تو رفتی و از خودتم نذاشتی حتی یک نشون....

 

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي

  آره بازم منم همون ديوونه هميشگي

  فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت

  دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

  جاي نگات بد جوري تو صحن چشمام خاليه

  ابرا همه پيش منن اين جا هوا پرازغمه

  از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه

  ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون

  فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون

  فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم

  حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم

  نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت

  براي مهربونيات،محبتات ،نوازشات

  اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون

  منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

  مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن

  نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

  يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دلت مي ذاره

  بدون که من باهاتم اونی که بيشتر از همه دوست داره....

 

 

 

              

 

 

 

وقتی می شی نیاز من اگه نباشی پیش من


اشکای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو

 

بازم که بی قرارمو دلواپس  نگاه تو

 


تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

 


اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم

 


لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم

 

دارم برات شعر می خونم شاید بیادت بمونم


فقط یه چیز ازت می خوام تا ابد پیشت بمونم

 

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

 


واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون....

 

ر

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:13 توسط شهاب| |

 
 
 

 

 
 

زندگي اجبار است* مرگ انتظار است* عشق يك بار است جدايي دشوار است

 ولي

 ياد توهميشه ماندگاراست

امروز پاي ثانيه ها درد مي كند

آرام مي روند ، آرام تر از ديروز

و گاه پشت ساعت هاي غم مي ايستند . . .

با اين ثانيه هاي خسته ، كي به تو مي رسم ...؟؟؟

من منتظر مهرت ميمانم...انتظاري سرد...

انتظاري بي انتها

  

  

        

 

کاش میدانستی قلبم یک آرزو دارد و تنها آرزویش تویی!
کاش میدانستی قلب مجنونم، یک معشوق دارد و تنها لیلای آن تویی
!
کاش میدانستی که قلبم تنها یک احساس دارد و آن احساس پاک، تنها برای تو هست....

 

 

 

   خواستم براي از دست دادنت اشك بريزم ، ديدم تمام اشكهايم را براي به دست آوردنت ريختم  
 
 
من نمی تونم به دلم یاد بدم که نشکنه....ولی میتونم یادش بدم که وقتی
شکست لبه تیزش دست اونی رو که شکستش نبره
 
 

شبا بی تاب و بی دارم
تو آرومی تو در خوابی
شبم تاریک و خاموشم
تو خورشیدی که می تابی

یخم سردم زمستونم
تو گرمای تابستونی
کویرم خشک و لب تشنه
تو سبز سبز تو بارونی

 

 

من تنها نیستم

تو هستی

تویی که آسمان شدی برای پرنده ی قلبم

تویی که باران شدی برای خشکیهای دلم

تویی که آتش شدی برای یخهای تنم

تویی که از عشق بالاتری

چیزی بیشتر از دوست داشتنی

فقط برای با تو بودن زنده ام

و تا زنده ام تنها نیستم

زیرا تو هستی با من.

 

  

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي

 دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را

براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي

همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را

براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش.

سلامی به عشقم که با واژه ها نمیشه گفت: دوستش دارم

مهربانم!

طلوع خورشید چشمانت را که به دل سرد زمستانم گرما بخشید و ان را اب کرد

غروب مکن

که غروبت سردی ان روزها را تکرار خواهد کرد وپنجره انتظار را بسته خواهد گذاشت

طلوع زندگییم!

غروب مکن که غروبت نگاه منتظر مرا تیره و تار خواهد کرد

طلوع کن

که طلوعت جان خسته ام را زنده می کند

نگاهت
سبزترین مزرعه است
که پرنده سرگردان نگاهم را
درآلاچیق مژگانت پناه می دهد
نگاهت
امن ترین جاده است
برای گریز
و بلندترین حصار است
برای عزلت
نگاهت
آرام ترین رودخانه است
که ماهیهای رنگین چشمانم را
در عمق دریای چشمانت به بازی عشق وا می دارد

 

عاشــقت بودم و ديــــوانه حسابم کردي

آشنــــــا بودم و بيــــگانه خطابم کردي

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم، که غم از دل برود چون تو بيـايي

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟ گفت :هيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده. دوست دارم ديوونه

 

              راز دل

 

            چشمهایت را ببند . جز به خودت به کسی فکر نکن . تجسم کن تنها جاده ای را طی

       میکنی .  یک طرف جاده بیابان و طرف دیگرش دریا و انتهایش جنگلی سبز .

       سعی کن تندتر حرکت کنی  اما نمی خواهی لحظه رویایت تمام شود .

             پس حرکتت را کند کن باز نمی توانی چون میخواهی به

            جنگل سبز برسی .

 

      حالا چشمانت را باز کن « ببین تعادل چقدر زیباست پس بدان در دوست داشتن تو نه

                 میخواهم بمیرم نه آنکه فراموشت کنم»

 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

                                   کس جای در این خانه ویرانه ندارد

 

                                  دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

                    

                                  گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی

 

                                   گفتا چه کنم  دام شما دانه ندارد 

             

 

 

انگار موجهای دل بی تابند ، می تازند و گویی سخنها دارند ...

دوباره با خویش در افتاده ام ، گلاویز وحشتی دیرینه ، فرو افتاده در یاسی اینچنینی ...

اما مگر می شود نشست و گذاشت انزجار خصمانه دل را به یغما برد ؟

کمک کن ... کمکم کن ... دستهایم تو را می جوید

 

 روزگار آدمي را محکوم به جدايي مي کند
<< به سرنوشت بينديش که چگونه تفسيرگر جدائيهاست >>

 

 
 
وقتي چشمام تو آسمونا دنبالت ميگشت... وقتي که نگاهت رو نمي شد حتي تو غروب خورشيد پيدا کرد... وقتي در به درت بودم تا يه روزي بهت برسم و بگم که چقدر دوست دارم ... هيچوقت فکر نمي کردم که قراره اينقدر راحت از دست بدمت
 
 
 
 

کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد

 بي تو بودن گرفته

کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

 گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده

کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

 و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر کنم

 تو هم به من فکر می کنی؟

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پر پر شدنش سوزو نوايي نكنيم

پر پروانه شكستن هنر انسان نيست

گر شكستيم زغفلت منو مايي نكنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نكنيم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سروپائی نکنیم

  

به من گفتی که دلدریا کن ای دوست

همـــه دریا  از  آن مـا کـن  ای  دوسـت

دلــم  دریـــا  شد  و  دادم  بـه دستــت

مکش  دریا  به  خون پروا کن ای دوست

 

       کنار چشمه ای بودیم در خــواب                                 تو  بـا  جامی ربـودی مــاه از  آب

چو نوشیدـیم از آن  جـام  گـــوارا                                تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پـر از  مهتــاب امشــب                                پلنـگ کوه ها  در خوابـه امشــب

به هر شاخی دلی سامان گرفته                               دل من در تنـم  بی تابـه امشــب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همـــه دریا  از  آن مـا کـن  ای  دوسـت

دلــم  دریـــا  شد  و  دادم  بـه دستــت

مکش  دریا  به  خون پروا کن ای دوست

 

ای آنکه همیشه آرزویت دارم با تو هر شب و روز آرزویی دارم

نه قدرت آمدن به سویت دارم نه طاقت ندیدن رویت دارم

نمی دانم گناهم چسیت که تنهایم گناهم این این است که

دوستت دارم

تاريکي را دوست دارم اگر تو شمعم باشي تنهايي را دوست دارم اگر تو در

 کنارم باشي مرگ را دوست دارم اگر بيادم باشي تو را دوست دارم حتي

اگر بيادم نباشي

کاش هیچ کس تنها نبود
کاش دیدنت رویا نبود
گفته بودی می مانم...
اما رفتی ......
و گفتی: اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو
ولی گویا بالی نبود!
یک نفر امد صدایم کردو رفت
با صدایش اشنایم کردورفت
پشت پرچین شقایق که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت .

ترا مي برند و تو لبخند مي زني
تو را با تمام غمهايت
غم هايي كه من مي شناختم و دوست مي داشتم
زندگي هيچ نيست ,اندوخته بي دوام لحظه هاست
دست ترا كه پر از بذر آرزوست به دست ديگري مي دهندو تو لبخند مي زني
زندگي هيچ نيست ,دست از لحظه ها تهيست
تو خواهي گريست,يك لحظه,يك شب,يك روز
و به آنجا كه هيچ نيست نگاه ميكني
سپس خواهي گريست
  آرام آرام                
  عميق عميق عميق  

       

گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خودخواهي فقط خود را قشنگ ديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه مي كردي اگر بد كردم و هرگز به روي خود نياوردي اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم براي ديگران بهار و براي تو خزان بودم اگر تو با تحمل گله، از خودخواهي ام كردي اگر زجري كشيدي تو گاهي از زبان من اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من، گناهم را ببخش

 

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

 

 

 

ای که گفتی دل از او برگیر و بگذر از خیالش

حالش هم کی رود نقش خیالش از ضمیرم

گر به مهرم می نوازی، بنده خدمتگزارم

ور به تیغم می کشی تیغ ترا منت پذیرم

پا زکویت بر نگیرم ور زخارم هست بستر

بستر خار است در کوی تو خوشتر از حریرم

مدعی گوید که (فرصت) پای از کویش برون نه

پای رفتن از کجا آرم که در بندش اسیرم 

 

 

گفتی اگه راست میگی برام بمیر  میمیرم اما خودت بیا جونمو بگیر اما نه!... شاید حوصله نداشته باشی ! خودم  بهت ثابت میکنم

 

 

نام تو را آورده ام دارم عبادت ميکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميکنم
دستت به دسته ديگری اما از اين گذشته کار من
اما نميدانم چرا دارم حسادت ميکنم
گفتی دلم را بعد ازاین دسته کسی دیگر دهم
شايد تو با خود گفته ای دارم اطاعت ميکنم
رفتم کنار پنجره ديدم تورا با...! بگذريم
چيزی نديدم! اين چنين دارم رعايت ميکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگری
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميکنم
تو التماسم ميکنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تورا به نزد خود دعوت ميکنم
گفتي محبت کن برو باشد خدا حافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت ميکنم

 

برای نازنینم...

تو این روزای بی کسی دلم هوای مردن داره

تو سینه این دل من هوای دل سپردن داره

چشم من دوست داره سیمای قشنگ تو ببینه

آخه وسعت چشمم قد وسعت آسمون و زمینه

بخدا بازم می گم دوست دارم. نازنینم

تو بهترینی ای همه کس من ای عزیزترینم

تو رو خدا قسمت می دم به جون هرچی عاشقه

منو پر پر نکنی که دلم مثال گل شقایقه

خیلی وقته که دلم هوا تو کرده

نگو نمیایی که سیمای وجودم همیشه زرده زرده

نازنینم اولین و آخرینم

به عشق هرچی دل سپرده ی بازم میگم تویی صمیمی ترینم

تویی صمیمی ترینم عزیز ترینم

الهی بمیرم غم تو رو نبینم

یادته؟

 

كي اشكاتو پاك مي كنه

شباكه قصه داري

دست روموهات كي مي كشه

وقتي منو نداري

شونه كي مرهم حق حقت مي شه دوباره

ازكي بهونه مي گيري شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز

كي چشم به رات مي شينه

ازجلوپات جمع مي كنه

برگاي زردوخسته

كي منتظر مي مونه

حتي شباي يلدا

تا خنده رولبات بياد

شب برسه به فردا

 

           

   تنهایی

در انتهای کوچه های بی کسی

در اعماق منجلاب گمراهی

در ازدیاد دوستی های نا دوستی

تو تنها همدم فلب شکسته ام بودی

  در این دنیای پوشالی که همدلی جای خود را به همزبانی های دروغکی داده است

تو بودی که با زبان همدلی با من سخن گفتی......

پروردگار من!در این بی سرپناهی بگذارتا آشیانه ی محقر خود را

در میان قلب با شکوهت بنا سازم....

 

 

مرا بي يار و غم خوار آفريدند

 

مرا بيمار بيمار آفريدند

 

مرا با درد عشق سينه سوزي از اول بي

پرستار آفريدند

 

مرا دائم قرين رنج كردند چوگل در سايه ي خوار آفريدند

 

مرا چون مرغ خوشخواني در اين باغ گرفتار آفريدند

 

مرا لبريز محنت خلق كردند مرا از غصه سر شار آفريدند

 

مرا در اين بزم گيتي مات و مبهوت نه سر مست نه هوشيار آفريدند

 

مرا از آميزش اميد ياسي پي يك لحظه ديدار آفريدند

 

مرا تنهاي تنها آفريدند

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است

 

 

هر چه از

الفبای تو حرف برمی دارم تا تمام شوی

لابه لای این همه خطوط  مبهم و واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی

با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم

اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت

کنم

 

وقتی در تنهایی قدم میزنم... ،

خاطرات با تو بودن آرامشم را میگیرد... ؛

چه پریشان بخش است دلتنگ بودن....

دلم برای  شنیدن صدایت تنگ شده است

دلم برای دیدنت....

د یشب در خواب منتظر آمدنت بودم

اما به خوابم هم نیامدی

...و در خواب هم انتظار رو حس کردم

  

ای کاشف موجودیت عشق

 

دستت را به من بسپار

تا ز گرمی آن وجودم را پر کنم

گوشت را به من بسپار

تا زمزمه عشق را در ان جاری کنم

شانه ات را به من بسپار

تا بر ان تکیه کنم

صدایت را به من بسپار

تا مهربانی ات را تدریس کنم

چشمهایت را به من بسپار

تا تازگی های عشق را در ان پیدا کنم

جسمت را به من بسپار

تا دمادم ان را گلباران کنم

همه را به من بسپار

تا معنی خواستن را یاد بگیرم

یاد بگیرم چگونه تو را بپرستم

و چگونه با وجود تو در حضورعشق

خود را بازیابم

ای کاشف موجودیت عشق

سلام

باز هم سلام بی جواب!

خوبی مگه نه؟همین کافیه !

 کافیه که فقط و فقط تو خوب باشی. فقط تو!

هنوز هم صدات تو گوشامه

 هنوز هم اون نگاهای قشنگت جلوی چشمامه

.هنوز هم خیال می کنم دوسم داری!

باور خیلی چیزا سخته!

سعی می کنم بهشون فکر نکنم!

خیلی تنها شدم!خیلی...!!!

دیگه نه کسی رو دارم که صداش آرومم کنه نه کسی که دوسم داشته باشه!

یا شاید فقط یه لحظه بهم فکر کنه!

دیگه حتی حرفی واسه گفتن ندارم!دیگه...!!!

کاش...

دوست دارم.همین کافیه.مگه نه؟

 

 نمي دونم چطور بگم همه وجود من توئي
حتي تو خواب تو بيداري تو لحظه لحظه هام توئي

کاشکي ميشد فقط يه بار تو رو تو آغوش بگيرم

بهت بگم دوستت دارم تا اون روزي که بميرم

فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببينم
اون روز اگه بياد منم تو قلبم ماتم ميگيرم

نمي دونم چي بنويسم تا وصف خوبيهات باشه

خيلي کمه واژه اي که لايق وصف تو باشه
بيشتر از اين نمينويسم ولي از اون ته دلم

داد ميزنم باز هم ميگم فداي تو دوستت دارم

  

خیلی دوست دارم عزیز

  

عاشق تر از آنم که تو را بدست فراموشی بسپارم

 

  

 

آمد و يك آسمان تابيد و رفت

ابر شد از ديده ام باريد و رفت

غرق در اوهام اشك حسرتش

ديده ام را ديد وبس خنديد ورفت

هيچ جز تاريكي به دستانم نبود

به شب من ماه رابخشيد ورفت

اشتياق پرزدن پرشد ميان سينه ام

بر من از جنس تنش تاريد و رفت

يك تبسم بر لبم افكند سايه لحظه اي

واي برمن ازلبم آن سفره رابرچيدورفت

 

اشک زیباست اگر برای عشق باشد

 

عشق زیباست اگر برای تو باشد

 

دریا خشک میشود و شنهایش

 

میماند .انسان میمیرد و

 

یادگارش می ماند.

 

می گویند عشق , عشق است عشق

 

واژه ای برای بی نهایت است

 

عشق کلمه زیستن است

 

و مفهوم زنده

 

بودن.

 

... عشق ...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:26 توسط شهاب| |

دلمو بردي با از نو ديگه چي مي خواي ،

دارو ندارم مال تو ديگه چي مي خواي ،

برو بزار بسوزم من با بي كسي هام ،

برو بزار بمونم با دل واپسي هام ،

هيچي نپرس فقط برو ولي فراموشم نكن ،

شمعم و اب مي شم به پات برو و خاموشم نكن ،

اگه يه روز ورق زدي دفتر خاطراتت رو ،

يادت بيار قلب منو مي شينه چشم به راه تو .

اره برو ولي بدون اينجا يكي مي مرد برات ،

باور نكردي عشقش رو اگه قسم مي خورد برات ،

مي ري برو ولي فقط اينو يادت باشه عزيز ،

اشك زلالت رو جلو چشم غريبه ها نريز ...

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 19:57 توسط شهاب|

همچنان در كنار جاده نشسته ام با يك دسته گل پژمرده ،

چشمهايم را به پيچ جاده دوخته ام ...

چند روز منتظر بودم تا روز موعود فرا رسيد ،

امروز صداي گام هايت را مي شنوم ...

دستم ، گرمي دستت را احساس مي كند ...

در دل خدا خدا مي كنم كه ...

بيدار شو ...   بيدار شو ...

باز هم خواب !

تا كي هر شب اين خواب را ببينم ؟

كي مي شود بيايي و دسته گلم را بگيري ؟

همه ، يادگاري شان را بر روي اشيا مي نويسند .

بيا و ببين كه در نبود تو ...

چه يادگاري ها كه به اميد آمدنت ،

در دل تنهاييم حك نكرده ام ...

بيا ...

بيا و ببين كه روي چشمان نم زده ام ،

چگونه تاريخ زده ام ...

بيا و ببين ...

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:9 توسط شهاب|

بی قرارم

 

بی قرار بی قرارم به خدا دیگر اشکی ندارم .... بی قرار بی قرارم دیگر از غم انتظار

نایی ندارم....

بی قرارم ، منتظر لحظه در آغوش گرفتن یارم و به جز ناله و غصه کاری ندارم...

کاش زودتر انتظار به سر آید ، و خورشید از پشت کوه ها بیرون آید....

لبخند شادی بر لبانم بنشیند و خوشبختی  دنیا نصیبم شود!

کاش زودتر لحظه ای که سالها منتظر آن ماندم فرا رسد و دیگر هیچ غمی در دلم

نباشد!

غمی دارم در دلم ، غم دوری از یارم ، غم دلتنگی و غم انتظار!

بی قرارم ، به خدا دیگر جانی ندارم .... بی قرارم به خدا دیگر راهی ندارم!

تنها راه این است که منتظر ماند ! تا کی باید اسیر این عشق پر از تنهایی بود؟

من دست های گرم یارم را میخواهم ، من بی قرار آن شانه های مهربان یارم می

باشم..... من آرزوی در آغوش گرفتن یارم را دارم ..... بی قرارم ، به خدا دیگر امیدی

ندارم......

کاش زودتر همان لحظه رویایی فرا رسد ، کاش دیگر نه درد دوری در قلبم باشد و نه

درد عاشقی!

کاش به جای اینکه ناله غم انگیز آواز عاشقی را گوش میدادم ، ترانه عاشقانه یارم را

برایش زمزمه میکردم...

سخت است اما روزگار غریبی است ای یار مهربانم.. باید تو نیز منتظر بمانی!

میدانم گونه ات از این درد انتظار خیس خیس است و میدانم دیگر از صبر و حوصله

خسته شده ای عزیزم و میدانم بیقرار تر از منی پس به پایان راه بیندیش که بدون

شک پایان راه زیباست ، پایان راه همان در آغوش گرفتن ماست.....

بی قرارم به خدا بیقرارتر از پرنده ای می باشم که در قفس زندگی اسیر است و

انتظار پرواز در آسمان آبی را می کشد!

بی قرارم به خدا بی قرارتر از یک ماهی هستم که در تنگ اسیر است و منتظر روزی

است که در دریای آبی وجودش شناور شود!

نمیخواهم از این انتظار پر پر شوم! نمیخواهم مثل غنچه ای باشم که انتظار میکشد

گل شود و بعد از آنکه گل شد یا پر پر شود و یا از شاخه اش چیده شود!

میخواهم بعد از این انتظار تنها مرد خوشبخت روی زمین باشم ، دوست دارم بعد از

این انتظار سلطان بی چون و چرای سرزمین عشاق باشم..........به امید سفر به

سوی سرزمین خوشبختی ها منتظر می مانم
چونکه دوستت دارم ای یاور همیشه

مومن!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 15:10 توسط شهاب|

بی قرارم

 

بی قرار بی قرارم به خدا دیگر اشکی ندارم .... بی قرار بی قرارم دیگر از غم انتظار

نایی ندارم....

بی قرارم ، منتظر لحظه در آغوش گرفتن یارم و به جز ناله و غصه کاری ندارم...

کاش زودتر انتظار به سر آید ، و خورشید از پشت کوه ها بیرون آید....

لبخند شادی بر لبانم بنشیند و خوشبختی  دنیا نصیبم شود!

کاش زودتر لحظه ای که سالها منتظر آن ماندم فرا رسد و دیگر هیچ غمی در دلم

نباشد!

غمی دارم در دلم ، غم دوری از یارم ، غم دلتنگی و غم انتظار!

بی قرارم ، به خدا دیگر جانی ندارم .... بی قرارم به خدا دیگر راهی ندارم!

تنها راه این است که منتظر ماند ! تا کی باید اسیر این عشق پر از تنهایی بود؟

من دست های گرم یارم را میخواهم ، من بی قرار آن شانه های مهربان یارم می

باشم..... من آرزوی در آغوش گرفتن یارم را دارم ..... بی قرارم ، به خدا دیگر امیدی

ندارم......

کاش زودتر همان لحظه رویایی فرا رسد ، کاش دیگر نه درد دوری در قلبم باشد و نه

درد عاشقی!

کاش به جای اینکه ناله غم انگیز آواز عاشقی را گوش میدادم ، ترانه عاشقانه یارم را

برایش زمزمه میکردم...

سخت است اما روزگار غریبی است ای یار مهربانم.. باید تو نیز منتظر بمانی!

میدانم گونه ات از این درد انتظار خیس خیس است و میدانم دیگر از صبر و حوصله

خسته شده ای عزیزم و میدانم بیقرار تر از منی پس به پایان راه بیندیش که بدون

شک پایان راه زیباست ، پایان راه همان در آغوش گرفتن ماست.....

بی قرارم به خدا بیقرارتر از پرنده ای می باشم که در قفس زندگی اسیر است و

انتظار پرواز در آسمان آبی را می کشد!

بی قرارم به خدا بی قرارتر از یک ماهی هستم که در تنگ اسیر است و منتظر روزی

است که در دریای آبی وجودش شناور شود!

نمیخواهم از این انتظار پر پر شوم! نمیخواهم مثل غنچه ای باشم که انتظار میکشد

گل شود و بعد از آنکه گل شد یا پر پر شود و یا از شاخه اش چیده شود!

میخواهم بعد از این انتظار تنها مرد خوشبخت روی زمین باشم ، دوست دارم بعد از

این انتظار سلطان بی چون و چرای سرزمین عشاق باشم..........به امید سفر به

سوی سرزمین خوشبختی ها منتظر می مانم
چونکه دوستت دارم ای یاور همیشه

مومن!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 15:10 توسط شهاب|