زندگي اجبار است* مرگ انتظار است* عشق يك بار است جدايي دشوار است

 ولي

 ياد توهميشه ماندگاراست

امروز پاي ثانيه ها درد مي كند

آرام مي روند ، آرام تر از ديروز

و گاه پشت ساعت هاي غم مي ايستند . . .

با اين ثانيه هاي خسته ، كي به تو مي رسم ...؟؟؟

من منتظر مهرت ميمانم...انتظاري سرد...

انتظاري بي انتها

  

  

        

 

کاش میدانستی قلبم یک آرزو دارد و تنها آرزویش تویی!
کاش میدانستی قلب مجنونم، یک معشوق دارد و تنها لیلای آن تویی
!
کاش میدانستی که قلبم تنها یک احساس دارد و آن احساس پاک، تنها برای تو هست....

 

 

 

   خواستم براي از دست دادنت اشك بريزم ، ديدم تمام اشكهايم را براي به دست آوردنت ريختم  
 
 
من نمی تونم به دلم یاد بدم که نشکنه....ولی میتونم یادش بدم که وقتی
شکست لبه تیزش دست اونی رو که شکستش نبره
 
 

شبا بی تاب و بی دارم
تو آرومی تو در خوابی
شبم تاریک و خاموشم
تو خورشیدی که می تابی

یخم سردم زمستونم
تو گرمای تابستونی
کویرم خشک و لب تشنه
تو سبز سبز تو بارونی

 

 

من تنها نیستم

تو هستی

تویی که آسمان شدی برای پرنده ی قلبم

تویی که باران شدی برای خشکیهای دلم

تویی که آتش شدی برای یخهای تنم

تویی که از عشق بالاتری

چیزی بیشتر از دوست داشتنی

فقط برای با تو بودن زنده ام

و تا زنده ام تنها نیستم

زیرا تو هستی با من.

 

  

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي

 دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را

براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي

همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را

براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش.

سلامی به عشقم که با واژه ها نمیشه گفت: دوستش دارم

مهربانم!

طلوع خورشید چشمانت را که به دل سرد زمستانم گرما بخشید و ان را اب کرد

غروب مکن

که غروبت سردی ان روزها را تکرار خواهد کرد وپنجره انتظار را بسته خواهد گذاشت

طلوع زندگییم!

غروب مکن که غروبت نگاه منتظر مرا تیره و تار خواهد کرد

طلوع کن

که طلوعت جان خسته ام را زنده می کند

نگاهت
سبزترین مزرعه است
که پرنده سرگردان نگاهم را
درآلاچیق مژگانت پناه می دهد
نگاهت
امن ترین جاده است
برای گریز
و بلندترین حصار است
برای عزلت
نگاهت
آرام ترین رودخانه است
که ماهیهای رنگین چشمانم را
در عمق دریای چشمانت به بازی عشق وا می دارد

 

عاشــقت بودم و ديــــوانه حسابم کردي

آشنــــــا بودم و بيــــگانه خطابم کردي

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم، که غم از دل برود چون تو بيـايي

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه مي توني ؟ گفت : آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟ گفت :هيسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي . خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوست دارم ديوونه. اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده. دوست دارم ديوونه

 

              راز دل

 

            چشمهایت را ببند . جز به خودت به کسی فکر نکن . تجسم کن تنها جاده ای را طی

       میکنی .  یک طرف جاده بیابان و طرف دیگرش دریا و انتهایش جنگلی سبز .

       سعی کن تندتر حرکت کنی  اما نمی خواهی لحظه رویایت تمام شود .

             پس حرکتت را کند کن باز نمی توانی چون میخواهی به

            جنگل سبز برسی .

 

      حالا چشمانت را باز کن « ببین تعادل چقدر زیباست پس بدان در دوست داشتن تو نه

                 میخواهم بمیرم نه آنکه فراموشت کنم»

 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

                                   کس جای در این خانه ویرانه ندارد

 

                                  دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

                    

                                  گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی

 

                                   گفتا چه کنم  دام شما دانه ندارد 

             

 

 

انگار موجهای دل بی تابند ، می تازند و گویی سخنها دارند ...

دوباره با خویش در افتاده ام ، گلاویز وحشتی دیرینه ، فرو افتاده در یاسی اینچنینی ...

اما مگر می شود نشست و گذاشت انزجار خصمانه دل را به یغما برد ؟

کمک کن ... کمکم کن ... دستهایم تو را می جوید

 

 روزگار آدمي را محکوم به جدايي مي کند
<< به سرنوشت بينديش که چگونه تفسيرگر جدائيهاست >>

 

 
 
وقتي چشمام تو آسمونا دنبالت ميگشت... وقتي که نگاهت رو نمي شد حتي تو غروب خورشيد پيدا کرد... وقتي در به درت بودم تا يه روزي بهت برسم و بگم که چقدر دوست دارم ... هيچوقت فکر نمي کردم که قراره اينقدر راحت از دست بدمت
 
 
 
 

کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد

 بي تو بودن گرفته

کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

 گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده

کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

 و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر کنم

 تو هم به من فکر می کنی؟

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پر پر شدنش سوزو نوايي نكنيم

پر پروانه شكستن هنر انسان نيست

گر شكستيم زغفلت منو مايي نكنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نكنيم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سروپائی نکنیم

  

به من گفتی که دلدریا کن ای دوست

همـــه دریا  از  آن مـا کـن  ای  دوسـت

دلــم  دریـــا  شد  و  دادم  بـه دستــت

مکش  دریا  به  خون پروا کن ای دوست

 

       کنار چشمه ای بودیم در خــواب                                 تو  بـا  جامی ربـودی مــاه از  آب

چو نوشیدـیم از آن  جـام  گـــوارا                                تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پـر از  مهتــاب امشــب                                پلنـگ کوه ها  در خوابـه امشــب

به هر شاخی دلی سامان گرفته                               دل من در تنـم  بی تابـه امشــب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همـــه دریا  از  آن مـا کـن  ای  دوسـت

دلــم  دریـــا  شد  و  دادم  بـه دستــت

مکش  دریا  به  خون پروا کن ای دوست

 

ای آنکه همیشه آرزویت دارم با تو هر شب و روز آرزویی دارم

نه قدرت آمدن به سویت دارم نه طاقت ندیدن رویت دارم

نمی دانم گناهم چسیت که تنهایم گناهم این این است که

دوستت دارم

تاريکي را دوست دارم اگر تو شمعم باشي تنهايي را دوست دارم اگر تو در

 کنارم باشي مرگ را دوست دارم اگر بيادم باشي تو را دوست دارم حتي

اگر بيادم نباشي

کاش هیچ کس تنها نبود
کاش دیدنت رویا نبود
گفته بودی می مانم...
اما رفتی ......
و گفتی: اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو
ولی گویا بالی نبود!
یک نفر امد صدایم کردو رفت
با صدایش اشنایم کردورفت
پشت پرچین شقایق که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت .

ترا مي برند و تو لبخند مي زني
تو را با تمام غمهايت
غم هايي كه من مي شناختم و دوست مي داشتم
زندگي هيچ نيست ,اندوخته بي دوام لحظه هاست
دست ترا كه پر از بذر آرزوست به دست ديگري مي دهندو تو لبخند مي زني
زندگي هيچ نيست ,دست از لحظه ها تهيست
تو خواهي گريست,يك لحظه,يك شب,يك روز
و به آنجا كه هيچ نيست نگاه ميكني
سپس خواهي گريست
  آرام آرام                
  عميق عميق عميق  

       

گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خودخواهي فقط خود را قشنگ ديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه مي كردي اگر بد كردم و هرگز به روي خود نياوردي اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم براي ديگران بهار و براي تو خزان بودم اگر تو با تحمل گله، از خودخواهي ام كردي اگر زجري كشيدي تو گاهي از زبان من اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من، گناهم را ببخش

 

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

 

 

 

ای که گفتی دل از او برگیر و بگذر از خیالش

حالش هم کی رود نقش خیالش از ضمیرم

گر به مهرم می نوازی، بنده خدمتگزارم

ور به تیغم می کشی تیغ ترا منت پذیرم

پا زکویت بر نگیرم ور زخارم هست بستر

بستر خار است در کوی تو خوشتر از حریرم

مدعی گوید که (فرصت) پای از کویش برون نه

پای رفتن از کجا آرم که در بندش اسیرم 

 

 

گفتی اگه راست میگی برام بمیر  میمیرم اما خودت بیا جونمو بگیر اما نه!... شاید حوصله نداشته باشی ! خودم  بهت ثابت میکنم

 

 

نام تو را آورده ام دارم عبادت ميکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميکنم
دستت به دسته ديگری اما از اين گذشته کار من
اما نميدانم چرا دارم حسادت ميکنم
گفتی دلم را بعد ازاین دسته کسی دیگر دهم
شايد تو با خود گفته ای دارم اطاعت ميکنم
رفتم کنار پنجره ديدم تورا با...! بگذريم
چيزی نديدم! اين چنين دارم رعايت ميکنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگری
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميکنم
تو التماسم ميکنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تورا به نزد خود دعوت ميکنم
گفتي محبت کن برو باشد خدا حافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت ميکنم

 

برای نازنینم...

تو این روزای بی کسی دلم هوای مردن داره

تو سینه این دل من هوای دل سپردن داره

چشم من دوست داره سیمای قشنگ تو ببینه

آخه وسعت چشمم قد وسعت آسمون و زمینه

بخدا بازم می گم دوست دارم. نازنینم

تو بهترینی ای همه کس من ای عزیزترینم

تو رو خدا قسمت می دم به جون هرچی عاشقه

منو پر پر نکنی که دلم مثال گل شقایقه

خیلی وقته که دلم هوا تو کرده

نگو نمیایی که سیمای وجودم همیشه زرده زرده

نازنینم اولین و آخرینم

به عشق هرچی دل سپرده ی بازم میگم تویی صمیمی ترینم

تویی صمیمی ترینم عزیز ترینم

الهی بمیرم غم تو رو نبینم

یادته؟

 

كي اشكاتو پاك مي كنه

شباكه قصه داري

دست روموهات كي مي كشه

وقتي منو نداري

شونه كي مرهم حق حقت مي شه دوباره

ازكي بهونه مي گيري شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز

كي چشم به رات مي شينه

ازجلوپات جمع مي كنه

برگاي زردوخسته

كي منتظر مي مونه

حتي شباي يلدا

تا خنده رولبات بياد

شب برسه به فردا

 

           

   تنهایی

در انتهای کوچه های بی کسی

در اعماق منجلاب گمراهی

در ازدیاد دوستی های نا دوستی

تو تنها همدم فلب شکسته ام بودی

  در این دنیای پوشالی که همدلی جای خود را به همزبانی های دروغکی داده است

تو بودی که با زبان همدلی با من سخن گفتی......

پروردگار من!در این بی سرپناهی بگذارتا آشیانه ی محقر خود را

در میان قلب با شکوهت بنا سازم....

 

 

مرا بي يار و غم خوار آفريدند

 

مرا بيمار بيمار آفريدند

 

مرا با درد عشق سينه سوزي از اول بي

پرستار آفريدند

 

مرا دائم قرين رنج كردند چوگل در سايه ي خوار آفريدند

 

مرا چون مرغ خوشخواني در اين باغ گرفتار آفريدند

 

مرا لبريز محنت خلق كردند مرا از غصه سر شار آفريدند

 

مرا در اين بزم گيتي مات و مبهوت نه سر مست نه هوشيار آفريدند

 

مرا از آميزش اميد ياسي پي يك لحظه ديدار آفريدند

 

مرا تنهاي تنها آفريدند

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است

 

 

هر چه از

الفبای تو حرف برمی دارم تا تمام شوی

لابه لای این همه خطوط  مبهم و واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی

با این همه هنوز هم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم

اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت

کنم

 

وقتی در تنهایی قدم میزنم... ،

خاطرات با تو بودن آرامشم را میگیرد... ؛

چه پریشان بخش است دلتنگ بودن....

دلم برای  شنیدن صدایت تنگ شده است

دلم برای دیدنت....

د یشب در خواب منتظر آمدنت بودم

اما به خوابم هم نیامدی

...و در خواب هم انتظار رو حس کردم

  

ای کاشف موجودیت عشق

 

دستت را به من بسپار

تا ز گرمی آن وجودم را پر کنم

گوشت را به من بسپار

تا زمزمه عشق را در ان جاری کنم

شانه ات را به من بسپار

تا بر ان تکیه کنم

صدایت را به من بسپار

تا مهربانی ات را تدریس کنم

چشمهایت را به من بسپار

تا تازگی های عشق را در ان پیدا کنم

جسمت را به من بسپار

تا دمادم ان را گلباران کنم

همه را به من بسپار

تا معنی خواستن را یاد بگیرم

یاد بگیرم چگونه تو را بپرستم

و چگونه با وجود تو در حضورعشق

خود را بازیابم

ای کاشف موجودیت عشق

سلام

باز هم سلام بی جواب!

خوبی مگه نه؟همین کافیه !

 کافیه که فقط و فقط تو خوب باشی. فقط تو!

هنوز هم صدات تو گوشامه

 هنوز هم اون نگاهای قشنگت جلوی چشمامه

.هنوز هم خیال می کنم دوسم داری!

باور خیلی چیزا سخته!

سعی می کنم بهشون فکر نکنم!

خیلی تنها شدم!خیلی...!!!

دیگه نه کسی رو دارم که صداش آرومم کنه نه کسی که دوسم داشته باشه!

یا شاید فقط یه لحظه بهم فکر کنه!

دیگه حتی حرفی واسه گفتن ندارم!دیگه...!!!

کاش...

دوست دارم.همین کافیه.مگه نه؟

 

 نمي دونم چطور بگم همه وجود من توئي
حتي تو خواب تو بيداري تو لحظه لحظه هام توئي

کاشکي ميشد فقط يه بار تو رو تو آغوش بگيرم

بهت بگم دوستت دارم تا اون روزي که بميرم

فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببينم
اون روز اگه بياد منم تو قلبم ماتم ميگيرم

نمي دونم چي بنويسم تا وصف خوبيهات باشه

خيلي کمه واژه اي که لايق وصف تو باشه
بيشتر از اين نمينويسم ولي از اون ته دلم

داد ميزنم باز هم ميگم فداي تو دوستت دارم

  

خیلی دوست دارم عزیز

  

عاشق تر از آنم که تو را بدست فراموشی بسپارم

 

  

 

آمد و يك آسمان تابيد و رفت

ابر شد از ديده ام باريد و رفت

غرق در اوهام اشك حسرتش

ديده ام را ديد وبس خنديد ورفت

هيچ جز تاريكي به دستانم نبود

به شب من ماه رابخشيد ورفت

اشتياق پرزدن پرشد ميان سينه ام

بر من از جنس تنش تاريد و رفت

يك تبسم بر لبم افكند سايه لحظه اي

واي برمن ازلبم آن سفره رابرچيدورفت

 

اشک زیباست اگر برای عشق باشد

 

عشق زیباست اگر برای تو باشد

 

دریا خشک میشود و شنهایش

 

میماند .انسان میمیرد و

 

یادگارش می ماند.

 

می گویند عشق , عشق است عشق

 

واژه ای برای بی نهایت است

 

عشق کلمه زیستن است

 

و مفهوم زنده

 

بودن.

 

... عشق ...