در این دیار خسته کاش دیگر بریده نفسم
هر چه تلاش می کنم به آرامش نمی رسم
در این دیار خسته کاش وجود من بیهوده شد
ارثیه های عاطفی این جا از من ربوده شد
روز نفس نفس زنان رو به سراب می روم
خشک گلو و تشنه لب به عشق آب می روم
شب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جان
در غم فردای دگر باز به خواب می روم
از تن خشک شاخ گل توقع جوانه نیست
اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست
از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن
برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن
فرشته نجات من دیر به ما رسیده ای
کهنه شده است زخم ما کوشش بی سبب نکن
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يك روز , مي ميرم , از پا مي افتم...
به تو گفتم خودمو مي كشمو پر مي زنم تو آسمون ...
بگو گفتم يا نگفتم ؟ ...!
به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات ...
چشاتم تنهام گذاشتن ... حالا من موندمو اشك و بغض و آه و عكس پاره تو
و من...
بگو گفتم يا نگفتم ؟ ...!
مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره ...
حالا يادگار من , بعد سفر كردن تو طناب داره ...
ديگه جون نداره دستام , آخر قصه رسيده ...
عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده . . .
دستانم برای تو .... دستانی که نمی توانند تو را لمس کنند نمی خواهم .....
اشکانم برای تو ... چون نمی خواهم برای دیگری جاری شوند ....
قلبم برای تو .... چون تمام تپش های قلبم برای تو بود وبس ....
جسدم برای خاک ... چون از آن متولد شدم ... وبه آن باز خواهم گشت ...
چشمانم برای تو .... دیگه نمی خوام جایی رو ببینم ... به جز صورت تو ....
گفته هایم برای تو .... چون فقط برای تو گفتم ...
عشقم برای تو ... چون دیگر نیستم تا عاشق باشم ....
خاطراتم را خواهم برد ... ودیگر چیزی از این دنیا .... از من نخواهد ماند ....
ودیگر چیزی ندارم که به کسی بسپارم .....
دوستت خواهم داشت ....
واین آخرین بار است که با چشمانی پر از اشک .....
با قلبی پر از آرزوهای بر باد رفته ....
با دستانی لرزان .... با آرزوهایی که همیشه برای تو داشتم .... نفس می کشم .
بدرود ای زندگی ...............
توي روياي خيالي تو شبهاي بي قراري توي خواب و تو بيداري تو از
آسمون ميايي تو فرشته خدايي ...تويي عشق من... تويي عشق من چي
مي شد بشي گل ياس من ...
مي بينمت هر شب تو خوابم تموم شده طاقت و تابم تو آسمونو من زمينم
تو دريا من قطره آبم...از لحظه اي كه تورو ديدم از آسمون ستاره چيدم
مرزي واسه عشقم ندارم جز اين كه بدوني بي قرارم ... تويي قلب من.
سپيده دم , نم نم بارون و پرواز , يه حس غريب آواز يه بهانه واسه آغاز
اي عشق من اوج پاييز شد با تو بهارم ...تا مرز عشق من بايد ببارم
وقتي تا ابد تو باشي يارم...
يه شب تو خواب ديدم , كه توي آسمون , توي دستهاي تو شدم رنگين
كمون ...هفت رنگ آشنا منم در ياد تو , اگه باشي تو با من, منم فرياد تو
طلوع كن تو اي خورشيد طلايي , از پشت ابرها قلبمو صدا كن . . .
تويي كه حس عشقي روي لبهام , مرا تا عشق با خود هم صدا كن...
ببخش عروس قصه دلم جووني كرده , با تو اگه يه لحظه نا مهربوني
كرده , چه سرنوشت خوبي وقتي خود خدا هم براي خوشبختيمون پا در
ميوني كرده عروس خوب قصه , عروس آرزوهام وقتي كه خيلي تنهام
قهر نكن با چشمام , قهر نكن عشق من , قهر تو آتيش منه من نمي خوام
بسوزم وقتي دلت پيش منه , براي داشتن تو چه راه دوري رفتم …
دلم مي خواد بدوني راه رو چطوري رفتم. . .
مثل يك خواب بي خبر
نشستي در خيال من
دنيا برام شد يك نفر
دست من و تو كه نبود
دست خدا هم كه نبود
مهمون ناخونده اومد
اين عشقه كه خودش اومد
يك وقت ديدم
كه واسه من
عادت تويي خدا تويي
هر جا ميرم همسفر
همراه بي وفا توئي
هر لحظه به لحظه با تو بودم
هر لحظه براي تو سرودم
يك نفس تا سپيده خوندم
از عشق تو نازنين مردن
عشقم جونم من با تو مي مونم
هر جا هستي من از تو مي خونم
